تبليغاتX
ستاره‌اي از آسمان حبيب

ستاره‌اي از آسمان حبيب

شهيد جاويدالاثر علي اصغر عباسي

شكار تانك

خاطرات جنگ به روایت تصویر/بیت المقدس هفت


در عملیات بیت المقدس هفت ، یک برادر عباسی داشتیم که امان عراقیها را بریده بود.
هر جا قرار بود تانکی به روی هوا برود، همه او را صدا می زدند. آرپی جی هایش رد خور نداشت، درست می رفت می نشست تو دل تانک ها، تو عکس بالا در محور عملیاتی شلمچه دود حاصل از انفجار تانک ها را می بینید، شاهکار تلاش های بی وقفه او است، آمار تانک هایی رو که زده بود از دستش در رفته بود، تازه اومده بود خستگی در کند، آبی نوش جان کند، کوله اش رو پر گلوله های آرپی جی کند و دوباره بزند به لشگر تانک هایی که بی امان از جلو و چپ و راست می آمدند. با اینکه گرما زده شده بودم، و دیگر هیچ حس و حالی نداشتم ، سعی کردم جلویش کم نیارم، واقعا از خودم خجالت می کشیدم  که بدنم با روحم سازگاری نداشت، و گرمای نفس گیر جونم رو گرفته بود، تا رسید پشت خاکریز،  از او خواستم ژستی بگیرد تا از او عکسی بگیرم، یک گلوله آرپی جی گذاشت نو قبضه اش، از من قول گرفت تا عکس را برای خانواده اش بفرستم، به او گفتم کجای کاری برادر عباسی، حسابی گیر افتادیم، تو مخمصه ای که بعید می دونم کسی بتونه سالم از اون بیرون بیاد ، گفت:"آب"، صورتش را بوسیدم، گفتم عقبه رو بستند ، تدارکات نتونسته بیاد،  از آب خبری نیست، خندید و گفت: " جدی جدی داره میشه صحرای کربلا"،  چند تا گلوله آرپی جی انداخت تو کوله پشتی و یل گردنش ، یه نگاه به من انداخت، لبخندی زد،یک  یا حسین گفت و دوباره زد تو بیابون، مثل شیر زد تو دل دشت به قول خودش کربلا، انگار نه انگار از صبح زود یک ریز می دوید، از این همه انرژی او در تعجب بودم. با نگاهم تعقیبش کردم، خمپاره ها و تیرهای دشمن اثری در عزم مصمم او برای زدن تانک های دشمن نداشت. شاهد زدن یکی از تانک ها توسط او بودم، که احساس کردم سرم دارد گیج می رود، کف زمین پهن شدم، نگاهم به تانکی سوخته افتاد، تانکی که ساعاتی قبل عباسی به گمانم زده بود، آنقدر بی جان شده بودم که خودم را کشان کشان به زیر تانک رساندم، فکر می کردم سایه تانک می تواند کمکی باشد تا از این گرمای وحشتناک کمی آسوده بشوم، نمی دونم چقدر زمان گذشت، ولی زیر تانک از شدت گرما بیهوش شدم، بچه های روایت فتح در بدر دنبال من بودند، نمی دونم چطور من را زیر تانک پیدا کردند، به هر حال بعدا به من گفتند با آخرین نفر بر زرهی( خشایار) من را  به عقب رساندند.بسیاری از بچه ها از گرما شهید شدند و تعدادی دیگر اسیر، من بادمچان بم بودم که لیاقت همراهی با شهدا را نداشتم.
پ .ن.:
1-عملیات بیت المقدس هفت در منطقه عمومی شلمچه در اوج گرما در 23 خردادماه 1367 توسط بچه های لشگر27 حضرت رسول (ص)و لشگرهای دیگر سپاه انجام شد. بیش از 2200 نفر اسیر گرفته شدند و تعداد کشته ها و زخمی های دشمن به18200 نفر رسید. اما در این عملیات بعد از اینکه دشمن متحمل خسارات فراوانی شد. تاکتیکش را عوض کرد و
متاسفانه جلوی دو لشگر کربلا(بچه های شمال) و نجف ( بچه های اصفهان) را گرفت و اجازه داد تا لشگر 27 حضرت رسول(ص) که در میانه حرکت می کرد تا خیابانهای بصره جلو بیاید بعد عقبه را با هواپیما، بالگرد، توپ و خمپاره بست. عملیات در گرمای 50 درجه انجام شد، بسیاری از بچه ها به خاطر نرسیدن آب به خط مقدم از تشنگی و گرمازدگی شهید شدند و عده ای از بچه ها مردانه تا آخرین تیر تفنگشان جنگیدند ومتاسفانه اسیر شدند.
2- برادر عباسی در این عملیات شهید شد و پیکرش در آنجا جا ماند، و هنوز خانواد ه اش همچنان چشم انتظار او هستند. 


منبع: وبلاگ وصيت نامه

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1390ساعت 13:35  توسط حميد  | 

جنگ به روایت تصویر/24 دی 1365/شلمچه/سه راهی شهادت/صحنه شهادت نادر نادری(داماد حاجی بخشی)/احسان رجبی





نادر جان، عزیز دلم، ای گوهر درخشان خاطرات من، چگونه می توانم تو را از یاد ببرم. یادم است در سال 61 در پایگاه مقداد وقتی با هم آشنا شدیم، چقدر زود به دنیای زیبای دل تو پناه آوردم. و چه دوستی صمیمانه ای بین ما رقم خورد.
هنوز صدای عصاهایت در گوشهایم طنین انداز لحظه های خوش با تو بودن است، با اینکه پای چپت را از بالای زانو قطع  کرده بودند، اما بیشتر از همه ی بچه ها پرجوش و خروش و فعال بودی، یادت است که برایم از عشق و دلتنگی ات  تعریف می کردی، از دست دادن پایت را هدیه ای ناچیز به معبود می دانستی، چه زیبا تعریف می کردی که روز قبل از اصابت ترکش توپ به پایت، به بیمارستان رفته بودی و خون خود را اهداء کرده بودی، کمی بعد فهمیدی که اگر خونت را اهدا نکرده بودی در همان کردستان به شهادت می رسیدی،یادم هست به شوخی می گفتی: « مال بد بیخ ریش صاحبش»!
سیمای تو همچون طلعت ستاره سحری بود که وقتی با لبخند در می آمیخت افق دلهای ما را روشن می کرد، شهادت را در عشق و دلباختگی به کربلای حسین معنا می کردی، یادم است بعد از عملیات خیبر وقتی«هاشم منجر» شهید شد، چطور دلمان آتش گرفت، تو می گفتی یعنی می شود کربلا در منظومه خویش ما را هم بپذیرد، هاشم جان چرا دست ما را نگرفتی و با خود نبردی، آخر بچه های پایگاه مقداد با هم عهد کرده بودند که اگر به شهادت رسیدند همدیگر را دریابند، دست همدیگر را گرفته و تا میعادگاه معراج حیات طیبه با خود بکشانند و ببرند. هاشم به وعده خود نسبت به تو عمل کرد، و سرانجام ترا در عملیات کربلای پنج، در شلمچه و در سه راهی شهادت با خود برد.

عکس هایی که احسان رجبی از لحظه لحظه ذوب شدنت در آغوش آتش و شهادت گرفته است، بدون شک تصاویری بی نظیر از عشق به کربلاست، در عهدی ازلی از عاشقترین عاشقان و عارفترین عارفان که میثاق عهد ابدی با سرور شهیدان کربلاست که از آن عهد است که شقایق سرخی می-گیرد و یاس سپیدی آسمان رفعت می گیرد و زمین وسعت می یابد.
عزیز دلم، وقتی نقاشی تو را از روی دیوار مجتمع قضایی قدوسی در خیابان قره نی پاک کردند و به جای آن نقاشی مفهومی!! کشیدند، فهمیدم که شهر سخت سرد شده و قلبهای زیادی یخ بسته است، من همچنان به تو می اندیشم و به عهدی که با هم بستیم...
پ .ن.
1- گل واژه های این مطلب از شهید آوینی است.
2- عکس بالا مربوط به قبل از عملیات خیبر است (سال 62). دوکوهه  دیگر جا نداشت ، ما رو فرستادند به حاشیه!، به قول بچه ها برای جمع کردن پوکه یا ترکش!
3-سه راهی شهادت، همان‎جایی که شاید یکی از طلایی‌ترین و ناب‌ترین عکس های دوران دفاع مقدس یعنی شلیک موشک کاتیوشا به سمت خودروی تویوتای حاجی بود و نادر نادری ، داماد حاجی بخشی  به شهادت می رسد، صحنه  تلاش حاجی برای خاموش کردن آتش با پتو توسط احسان رجبی به ثبت رسید...
4- حاجی بخشی پیر جبهه‌هاي دفاع مقدس که در دو سه سال اخیر با بيماري و جراحت‎هاي ناشي از جانبازي دست و پنجه نرم كرد و سرانجام، روزسه‌شنبه 13 دی ماه 1390 به دیدار معبود شتافت. او را همه با شعار «ماشاء‌الله، حزب‌الله» و تویوتای پر از ترکش می‌شناسند.حاج بخشي در دوران دفاع مقدس با يك گوني شكلات و دريايي از سرور به خط جبهه مي رفت. او مرتباً مي گفت اينجا خانه خودمان است و همه مي دانستند كه او نظر به كشورگشايي ندارد؛ بلكه مي خواهد از سر طنز جوابي به صدام داده باشد و به راستي چه كسي مي تواند باور كند كه در اين لحظات، دو ساعتي بيش از شهادت فرزند او نمي گذرد و با اين همه، او هنوز هم روحيه خود را حفظ كرده است؟
5- روز قبل از بمباران برادر نادری با تعدادی از همرزمانش به بیمارستانی در شهر می روند تا خون خود را اهدا کنند، روز بعد پس از مجروحیت او را به همان بیمارستان منتقل می کنند، گروه خونی اش ظاهرا کمیاب بود، به هر حال وقتی کیسه ی خون را به او وصل می کنند، پرستار از روی نام نادر نادری بر روی کیسه خون و در عین حال هم نام بودن با مجروح متعجب می شود، بعد از به هوش آمدن نادری، سرانجام مشخص می شود ، خون خودش را به خودش تزریق کرده بودند. 
6-اکنون وعده‌ی خداوند تحقق یافته است و قومی را مبعوث ساخته که محبوب او هستند و او نیز محبوب آنهاست و چه چیزی خوش‌تر از ملامتی که در راه محبوب کشند؟ آماده شو برادر، جراحت کربلا هنوز هم تازه است و تا آن خونخواه مقتول کربلا نیاید، این جراحت التیام نمی‌پذیرد.
غروب سر رسیده است و تا شب، تا پایان انتظار، فاصله‌ای نیست. گوش کن! صدای تپش مشتاقانه‌ی قلب‌هایشان را می‌شنوی؟ برادران، این قلب تاریخ است که در سینه‌ی شما می‌تپد.

حزب الله اهل ولایت است و اهل ولایت بودن دشوار است؛ پایمردی می‌خواهد و وفاداری. تربت پاک جبهه های حق علیه باطل، پوشیده از شقایق‌های سرخ، بار دیگر میزبان قدوم مبارکی است که راه تاریخ را به سوی نور می‌گشایند و این شقایق‌های سرخ نیز که تو گویی با خون آبیاری شده‌اند، بر همان پیمانی شهادت می‌دهند که حزب الله را بدین خطه کشانده است؛ همان پیمانی که رجالی از مؤ‌منین با حق بسته‌اند ...

منبع: وبلاگ وصیت نامه سید مسعود شجاعی طباطبایی

+ نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 19:46  توسط حميد  | 

سررسيد سال 87 لشكر 27

به مناسبت هفته دفاع مقدس سررسيد لشكر 27 حضرت رسول (ص) را به طور كامل اسكن كردم. چون حجم فايل زياد بود اون رو به 6 قسمت تقسيم كردم. پس از دانلود 6 قسمت بايد قسمت اول را از حالت فشرده خارج كنيد تا فايل اصلي درست شود.

قسمت اول
قسمت دوم
قسمت سوم
قسمت چهارم
قسمت پنجم
قسمت ششم
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 18:35  توسط حميد  | 

سومين آلبوم عكسهاي شهيد علي اصغر عباسي










+ نوشته شده در  جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 12:3  توسط حميد  | 

آلبوم دوم عكسها










+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 10:58  توسط حميد  |